شيخ حسين انصاريان

253

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)

از گنجى بدست نيامده ، اين پول‌ها از معامله‌اى است كه ديروز انجام داده‌ام و امروز براى خريد غذا با خودم آورده‌ام ، چرا به من تهمت مىزنيد و با گمان سوء با من معامله مىكنيد ، وضع عجيبى بود ، خواست به سرعت برگردد ، مردم مانع شدند ، با مهر و محبت با او به سخن نشستند و فهميدند كه اين شخص يكى از همان اشخاصى است كه سيصد و نه سال قبل از شرّ زمامدار كافر منطقه ، به شكاف كوه پناه برده‌اند . جوان چون دانست ، مردم فهميده‌اند اينان همان فراريان هستند ، بر جان خود و دوستانش ترسيد و خواست فرار كند ، يكى از آنان كه اطراف او بودند گفت : اى مرد ! وحشت مكن ، آن زمامدارى كه از او مىترسى ، سيصد سال پيش مرده است و زمامدار فعلى ايمانش همانند ايمان شماست ، به ما بگو باقى دوستان تو كجا هستند ؟ جوان تازه به واقعيت مسئله پى برد و فهميد كه شكاف عميقى از تاريخ بين آنان و مردم به وجود آمده است و اكنون به صورت شبحى بيش نيست كه راه مىرود و يا سايه‌ايست كه حركت مىكند ، لذا به طرف گفت : مرا واگذار تا بروم و به دوستان غار داستانمان را بيان كنم ؛ زيرا انتظارشان طول كشيده و اضطرابشان شديد گرديده است . سلطان وقت ، از وضع آنان آگاه شد و براى ديدار آنان شتافت و به سوى شكاف كوه رهسپار گرديد ، در ميان كوه مردمى را ديد كه زنده هستند و نور زندگى در پيشانى آنان مىدرخشد ، خون در رگ‌هاى آنان جارى است ، با آنان دست داد و به آغوششان كشيد و به مركز شهر آنان را دعوت كرد كه بيايند و در محل زندگى او زندگى كنند . آنان گفتند : ما علاقه‌اى به ادامهء حيات نداريم ؛ زيرا فرزندان و بازماندگان ما از